تبليغاتX
شکست سکوت

شکست سکوت

دل نوشته

در شعر من زمانی که واژه ها
با واژه های مهر تو آغاز می شود
گویی توان من از دست می رود

...

بی رحم بوده ای که ندیدی جوانکی
عاشق درون بستری آرام می گریست
دیوانه بوده ام
که ندیدم چه بی ریا
دریای عشق تو آغوش می گشود

گفتی هزار نام تو را گویم و سپس...
تنها به یک نگاه بال و پرم بسوخت

دیدی به سوز و آه
ققنوس سینه ام
سد واژه آفریدت و سد بیت می سرود!
گویی در آتش عشق تو نازنین
روزی دوباره را آغاز می نمود
از کیمیای مسیحا دم تو بود
که ققنوس وار دلم
پر باز می نمود
پر واز می نمود

در شعر من ای پاکتر ز مهر
آندم که یاد مهاسای روی تو
آتش درون سینه ی بی تاب من شود
گویی توان من از دست می رود

دیدم که ابروانت درهم کشیده ای
گفتی چرا توان از تو سرودن نباشدم؟
گویی تو بیت آخر من را نخوانده ای!
"دیگر توان با تو نبودن نباشدم

زیبا ترین من
زیبا ترین ترانه را امشب برای تو
اما سروده ام
من لحظه ای ز فکر تو غافل نبوده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:3  توسط مهسا  | 

........شب.....

میان باغی از سیب و انارم

چه احساس قشنگی با تو دارم

تمام عمر

این روز و شبم را

چو رویایی به خاطر می سپارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:58  توسط مهسا  | 

 مطلع شعرم را با چه آغاز کنم

دفتر شعرم را از کجا باز کنم

کودکی

کودکی شیرینم

دفتر کوچک نقاشی من نیست کجاست؟

مادر اینجا

اینجا

کودک لوس تو اینجا نتهاست

 

ترس از نو شدنم می ترسم

به خدا می ترسم

کمی امید اگر هست امید!

در این خانه ی تردید مرا بگشایی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:38  توسط مهسا  | 

سلام بر همه ی دوستان

مدت طولانی نبودم  ولی از اخر این ماه با مطالب جدیدی میام

در انتظار دیدار شما می مانم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:33  توسط مهسا  | 

به یاد بالها

بگو به من کدام سنگ و دست 

بگو به من

کدام سنگ و دست

تو را از آسمان من گرفته است ؟

پرنده ی غریب کوچکم بگو

چگونه بالهای تو شکسته است ؟

تویی که با تمام قلب کوچکت

به فکر بالهای بسته بوده ای

هزار بار ناتوان و خسته تو

 به اشتیاق آسمان پر گشوده ای

تو بودی و به زیر بالهای تو

نسیم نوجوانی ام حضور داشت

تو بودی و دلم هوای پر زدن

به تپه ها و کوه های دور داشت

بدون تو

که ساحل نگاه ما

پر از ترانه و گل و سرود نیست

نگاه های بی پناه و خسته مان

در  امتداد جای پای رود نیست

تو رفته ای و من هنوز

روزها

نگاه می کنم به گنبد کبود

به یاد بالهای ناز و کوچکی

که رنگ ابر آسمان گرفته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:30  توسط مهسا  | 

من تو را آسان نیاوردم به دست

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من

زیر بارانهای اشک من نشست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نیود

با غروری هم قد بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت

بی قراری ها شده

برد باری ها شده

پایداری ها شده

با وجود ظلمهای روزگار

سازگاری ها شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:47  توسط مهسا  | 

مهر تو

روحم خیس از نم نم باران احساس

تنم سرد از وزش تند نسیم جوانی

و من.......

با اشک چشمهایم بر صفحه ی مخملین رویا شعری می نویسم

بر وزن عشق

بیت اولش

        خانه ی من و توست که با یک ((بله)) از تو ردیف می شود

و ابرهای حرمتت به قافیه اش

من

هستی ام را جملگی مهرت می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:30  توسط مهسا  | 

احساس

قصه ی غصه ی من دانی چیست

ان نگاه براق

ان سیاهی درخشنده ی امیخته با اشک

که در چشم تو بود

به من خواب الود

باز بی خوابی داد

عشق و بی تابی داد

و به این کوچه و پس کوچه ی دل

عطر یاس و شب مهتابی داد

ان بلندی کمانی شکل

مژه چشم تو بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:45  توسط مهسا  | 

......

..........

و در ان نغمه ی رود

سخن از عشق من و شوق تو بود

و در این نوحه ی سوز

سخن از شیداییست

غصه از رسواییست

تو چه کردی با من

که به هر جای نظر می بندم

دیده در بند تو است

که به هر واژه درون هر بیت

گل لبخند تو است...........

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:18  توسط مهسا  | 

مزرعه

می نویسم هر شب

روی گلبرگ خیال

قطعه ای ار امید

غزلی از احساس

چشم من دوخته بر دست خدا

تا برایم سبدی پر کند از سوسن و یاس

شاید از مزرعه ی مهر خدا

بشود میوه ی حوا را چید

و در ان ظلمت تک رنگ فریب

می شود رنگ و ریا ها را دید

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:14  توسط مهسا  |